محمد بن حسين البيهقي
400
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بزرگ كه يابد . و اين ترك ابله اين چربك 1 بخورد و ندانست كه كفران نعمت شوم باشد و قاصدان از قصدار بر كار كرد و مىفرستاد سوى بلخ و غثّ 2 و سمين 3 مىبازنمود عبدوس را پنهان ، و آن را بسلطان مىرسانيدند . و يوسف چه دانست كه دل و جگر 4 و معشوقش بر وى مشرفاند ؟ بهر وقتى ، و بيشتر در شراب ، مىژكيد 5 و سخنان فراختر مىگفت كه « اين چه بود كه همگان بر خويش كرديم كه همه پس يكديگر خواهيم شد و ناچار چنين بايد كه باشد ، كه بدعهدى و بىوفايى كرديم ، تا كار كجا رسد . » و اين همه مىنبشتند و بر آن زيادتها مىكردند تا دل سلطان گرانتر مىگشت . و تا بدان جايگاه طغرل بازنمود كه گفت : « مىسازد 6 يوسف كه خويشتن را بتركستان افكند و با خانيان مكاتبت كردن گرفته [ است ] . » و سلطان در نهان نامهها مىفرمود سوى اعيان كه موكّلان او بودند كه « نيك احتياط بايد كرد در نگاهداشت يوسف تا سوى غزنين آيد . چون ما از بلخ قصد غزنى كرديم ، وى را بخوانيم . اگر خواهد كه بجانب ديگر رود ، نبايد گذاشت و ببايد بست و بسته پيش ما آورد . و اگر راست بسوى بست و غزنين آمد ، البتّه نبايد كه بر چيزى از آنچه فرموديم ، واقف گردد . » و آن اعيان فرمان نگاه داشتند و آنچه از احتياط واجب كرد ، بجاى مىآوردند . و ما ببلخ بوديم ، به چند دفعت مجمّزان 7 رسيدند از قصدار ، سه و چهار و پنج و نامههاى يوسف آوردند و ترنج و انار و نيشكر نيكو ، و بندگيها نموده 8 و احوال مكران و قصدار شرح كرده . و امير جوابهاى نيكو بازمىفرمود و مخاطبه اين بود كه : الأمير الجليل العمّ ابى يعقوب يوسف ابن ناصر الدين 9 و نوشت كه « فلان روز ما از بلخ حركت خواهيم كرد ، و كار مكران قرار گرفت ، چنان بايد كه هم برين تقدير 10 از قصدار به زودى به روى تا با ما برابر 11 بغزنين رسى و حقهاى وى را به واجبى شناخته آيد . » [ آمدن يوسف به استقبال ] و امير يوسف برفت از قصدار و بغزنين رسيد پيش از سلطان مسعود . چون شنود كه موكب سلطان از پروان 12 روى بغزنين دارد ، با پسرش سليمان و اين طغرل كافر نعمت و غلامى پنجاه به خدمت استقبال آمدند سخت مخفّ 13 . و امير پاسى مانده از شب 14 برداشته بود 15 از ستاج و روى به بلق داده كه سراى -